ذبيح الله صفا

1192

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

حرفى چند بنوّاب حضرت در قلم آورد » . بعد ازين مقدّمات نجم الدّين رازى به خدمت علاء الدين كيقباد سلجوقى كه از 616 تا 634 سلطنت كرده بود رسيد و چنان كه از مقدمهء مرصاد العباد بصراحت برمىآيد مقبول نظر آن سلطان ادب دوست قرار گرفت و كتاب مرصاد العباد را بوى تقديم نمود . بعد ازين نجم الدين در بلاد مختلف روم و شام و از آن جمله مدتى در بغداد سكونت كرد و از همين شهر اخير بود كه بهنگام جلوس الظاهر بامر اللّه در سال 622 همراه ابن عطّاف بسفارت نزد سلطان جلال الدين خوارزم شاه رفت « 1 » ولى گويا باز بآسياى صغير معاودت نمود و در غالب بلاد آن بسير و سياحت و گاهى اقامت گذراند و از آن جمله مدتى هم در قونيه معاشر و معاصر بزرگانى از قبيل صدر الدين قونوى و جلال الدين بلخى و نظاير آنان بود و عاقبت ببغداد رفت و در آنجا بود تا بسال 654 بدرود حيات گفت و در مزار شيخ سرّى سقطى و شيخ جنيد بغدادى بيرون شهر بغداد به خاك سپرده شد . نجم الدين رازى شعر پارسى را متوسط مىساخت و مقدارى از اشعار خود را در رسالات خويش آورده و بانتساب بعضى از آنها به خود تصريح كرده است و طبعا همهء آنها لحن عارفانه و واعظانه دارد . تخلّص او در شعر همچنانكه گفته‌ام « نجم » است . از اشعار اوست : دعوىّ عشق جانان در هر دهان نگنجد * وصف جمال رويش در هر زبان نگنجد نور كمال حسنش در هر نظر نيايد * شرح صفات ذاتش در هر بيان نگنجد عزّ جلال وصلش جبريل درنيابد * منجوق كبريايش در لامكان نگنجد عكسى ز تاب نورش آفاق برندارد * فيضى ز فضل جودش در بحر و كان نگنجد سيمرغ قاف عشقش از بيضه چون برآيد * مرغيست كآشيانش در جسم و جان نگنجد يك ذرّه بار حكمش كَوْنين برنتابد * يك نكته راز عشقش در دو جهان نگنجد . .

--> ( 1 ) - مأخوذ از سخن آقاى مجتبى مينوى در مقدمهء رسالهء عشق و عقل كه خود منقولست از قول محمد نسوى در سيرة جلال الدين مينكبرنى